My Diary |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
black sheep
خوب بالاخره من باز اومدم تا یه سری چیز میز بلغور کنم!
یه بار مامان می گفت مرگ ترس نداره و یه زندگی دیگه است و چند وقتیه که حس نمی کنم با مرگ نا مانوسم یا ازش فرار می کنم و ....
اون چیزی که من همون لحظه نشون می دادم این بودکه .. اهوم٬ آره٬ حق با توس..
اما تو ذهنم این جمله ول کن نبود: مامانم من منتظرشم.. با همه ی وجود می خوامش.. رهاییه!
.......
البته الآن شرایط خیلی فرق کرده! ممم یعنی... شاید نباید بگم ٬ می دونم یکی میاد این وبلاگو می خونه و از خوندن این جمله ها ناراحت میشه اما دوست دارم بگم: از اینکه لازم نیست نگران چیزی باشم خوشحالم٬ از اینکه فکر می کنی دلم از سنگه کمال رضایتو دارم.. از اینکه هیچ گونه احساسی تو وجودم نیست لذت می برم! آزادم.. کسی پرای پروازمو هنوز نبسته!
فکر می کنم الان دیگه اگه قرار باشه راجع به مردن نظری بدم میگم خیلی شیرینه اما یکمی دلگیره.. حس می کنم هنوز دلم می خواد از گپ زدن با دوستام لذت ببرم!
هیچ تضمینی نیست فردا یا حتی یه ساعت دیگه هم نظرم این باشه!
.........................
ترم تابستونی برداشتم! اوه آره به نظر سخت میاد٬ اما زمان به طرز غیر قابل باوری تند تر از قبل میگذره! و فعلا که راضی ام.
فردا نمره های اسمبلی رو میزنن ! اضطراب عجیبی دارم.
پست آینده ام احتمالا یه داستان نزدیک به واقعیت خواهد بود.. شایدم نه! هنوز مطمئن نیستم !
قبل اینکه برم ۲ تا موضوع کوچیک دیگه هم می خواستم بگم:
اول اینکه آخرین مطلب آرش رو خیلی دوست داشتم٬ یه سری بزنین..
دوم اینکه اینجا سیاوش یه مسابقه راه انداخته٬ باید جالب باشه
...........................................................
الان ۴شنبه شبه٬ در واقع شده ۵شنبه چون یه جمله می خواستم بگم پست جدید نمی نویسم!
از همه ی اونایی که دعا کردن ممنونم (از اونایی که دعا نکردن هم!!) اسمبلی هم به سلامتی ۲۰ شد!!)
| لینک | چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
ديشب نوشته شده الآن پست ميشه!!
دیشب ساعت ۸.۳۰ ٬ نازنین . گلنوش اومدن خونه ما٬ تا ۱۲.۳۰ بودن و یه ریز رو پروژه کار می کردیم و گلنوش که کلی زحمت کشیده بود الگوریتم برزنهام رو از اینترنت گرفته بود گیری داده بود که بچسبونیمش به برنامه آخرم وقتی دید ما گوش نمیدیم گفت حداقل C این الگوریتمو به اسمبلی تبدیل کنیم..!
شب محشری بود ! احساس قشنگی از این کار گروهی داشتم.. چون پروژه تموم نشد ٬ بچه ها رفتن صبح دوباره ۶.۳۰ اومدن!! و تا ۱۲ به یه جایی رسوندیم.. البته اجرا نمیشد اما...
ساعت ۱۲ رفتیم دانشگاه.. نگران از اجرا نشدن پروژه.. بچه ها حتی یه نفر نبود که خودش نوشته باشه همه داده بودن بیرون... همه هم شاد و خرم بودن.. دلم حسابی گرفته بود! احساس حماقت می کردم!! ما هم این همه آدم بودیم می دادیم بیرون پولی هم نمیشد تازه برنامه هم اجرا می شد و اینهمه دلهره نداشتیم..
بالاخره نوبت دفاع من رسید.. ! خدایا تو چقدر مااااهی.. عسگری فهمیده بود که ما چقدر خودمون زحمت کشیدیم.. فهمید تنها گروهی بودیم که رو پروژه ی اصلی خودش کار کرده بودیم.. و الا من یه بازی snake آماده از اینترنت کرفته بودم..!مخصوصا که گلنوش هم کلی با برزنهامش پز داد! خلاصه که دوباره حس خوبی داشتم.. مخصوصا وقتی بچه ها می پرسیدن «واای طفلیا٬ چرا اجرا نمیشه؟؟»
منم میگفتم:«فرصت نشد خطاشو بگیریم» و جواب میشنیدم که:« اوه!! خودتوووون نوشتیییین؟؟؟»
اینم از پروزه ی اسمبلی...
راستی.. اونایی که ساختمان داده مسخره می کردین واسه ۰.۷۵ نمره اضافه... دیدین به دردم خورد ؟؟ ساختمان داده میان ترم شدم ۴.۵ از ۵ و پایان ترم ۱۱ از ۱۱ که آخرش میشه ۲۰.۲۵!!!!
بعله که دارم پز میدم و فخر می فروشم پس چی فکر کردین؟D: دارندگی و برازندگی!!
چیه مگه فقط گلنوش می تونه با برزنهام یا نازنین با تایپ سریعش پز بده؟ من چیم کمتر از اوناست؟؟(یا لیان با کوشا!!!!!!!!)
................................................................
امشب آرومم از من نترس کودک نازم
دنیا از این بالا آبیست ..
رنگ دریاها!
آزادی آزادی ... پرواااز!
..............................................................
دلیل نداره چیزایی که من مینویسم اسمش شعر باشه!! من ترجیح میدم بگم ناشعر !!
| لینک | یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
ساهف
پرونده ی ساختمان داده بسته شد! امروز پروژه هم تحویل دادم با حل تمرین از ۴ شدم ۴.۷۵!!
تو uni اتفاقای با نمک زیادی افتاد اما الان اصلا حوصله تعریف کردن ندارم!
امروز یه عالمه موضوع واسه نوشتن اومده بود تو ذهنم اما الان هنگ کردم! هیچیش یادم نیست! کلا الان هیچی تو ذهنم نیست..
باید یه کاری کرد..
خفت یا خندید..
مُرد یا گریید..
شاید!
خرمن تنهایی من
بی تو پرتر میشود
تو برو.. آه!
خواهش می کنم برو..
تنها.. تنهای تنها!
خواهش می کنم
-------------------------
من رفتم تا رفته باشم..
| لینک | پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
data exam
و اما ساختمان داده!!
هلیا می گفت (قبل امتحان) چه خوبه که تو همیشه آرامش داری... راست می گه یه جورایی.. یاد گرفتم حداقل ظاهرم آروم باشه.. اما واقعا می ترسیدم!! شاید چون عادت ندارم خودمو تو جزوه ها غرق کنم آروم دیده می شم! حتی اگه بدونم یه چیزی هست که بلد نیستم نمی تونم قبل امتحان بخونم!
از ساعت ۳ رفته بودم uni مثلا با نازنین و گلناز و زهرا درس بخونیم! نازنین و گلنار که ۴ اومدن٬ تا اون موقع نادیا نذاشت چیزی بخونم .. بعدم که چون زیاد بودیم تا ۵ فقط یکم به رفع اشکالات پرداختیم!
بعدم تریا و تجمع پشت در ورودی...!
و بالاخره با کلی دعا و التماس درخواست رفتیم سر جلسه...
امتحان خیلی خوبی بود.. اولش یکم ترسیدم... اما اگه خدا بخواد و بی دقتی نداشته باشم کامل می شم!!
از فردام باید بچسبم به پروژه !! سخت نیست.. یکمی زیاده فقط!! هنوزم بعد آخرین باری که windows عوض کردم ++C نصب نکردم..!
وای اگه خدای مهربونم بخواد ۲۰ بشم جشن می گیرم به خدا(البته همراه با اسمبلی).. همچنان دعا کنییییییییین!
بعد امتحان در حالیکه تو ایستگاه اوتوبوس نشسته بودم٬ کاوه (پسر عموم) زنگید که همونجا بشین میام دنبالت ... کلی شاد شدم! خدا عمرت بده مادر D:
خلاصه اومدم خونه٬ من و مامان با لیان و مامانش رفتیم سجاد .. بعدم پارک بنفشه.. بعد هم که خونه! الانم که اینجام!!!
......!
| لینک | یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
midnight
اینجا شب است!
و تاریک
شاید حتی تاریک تر از پندار تو...
و...
و درون من..
آبی.
نه! نیست.
گفت تنهاست
دل من نسوخت.
گفت می ترسد..
من...
قهقهه می زنم!
زندانی ام
..او دیوانه ایست!
نوری نیست
دنیا
امشب
راز مرا با من
در میان...
می گذارد!
« تهی »
اینجا تاریک است
شاید من غوطه ورم
هستی
یک کاواک است...
هستی نیست!
پوچ...
********
جز این است دوست من؟
فردا می آید!
فردایی که مال من و تو نیست.
حقه ای بود که مرد شعبده باز
از آستین خودت
به تو
تقدیم نمود..!
********
من
به پایانم نرسیدم
بخواب کودکم
قصه ی خون آشام ها را
فردا شب تعریف می کنم.
*******
هنوز دوست دارم ادامه بدم!
اما امشب قلبم
قلمم
ذهنم
مسمومه!
شما رو نیش نمی زنم.
| لینک | پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
امروز!
خوب اینم از اسمبلی!! واقعا خووب بود! حالا فقط مونده پروژه اسمبلی و ساختمان داده و امتحان ساختمان داده!
فقط پروژه اسمبلی یه خورده منو می ترسونه! اونم چون بجای ۲۳ ام باید ۱۴ ام تمومش کنم!
همگی باهم واسم دعا کنیییییین!
خیلیی خسته ام! امروز اصلا حس خونه اومدن نداشتم! بعد از امتحان که ۲ ساعت و نیم طول کشید (البته ۲۰ دقیقه هم دیر شروع شد!) با نازنین و گلناز رفتیم حسین کثیف ناهار گرفتیم و تو ماشین نازنین خوردیم و بعد هم یکمی دور زدیم تا ۲:۴۰ بعدم برگشتیم دانشگاه چون نازنین و گلناز امتحان برنامه سازی پیشرفته داشتن.. اه چه کلاسای مزخرفی بود ترم پیش.. تنها درس تخصصی رشته ام بود که با عشق شروعش کردم و با نفرت تموم شد! تقصیر استاده و اون پسره ی ..... بود!
شایدم به خاطر غرور و حسادت من.. نمی دونم!
خلاصه... بعد من که حس خونه اومدن نداشتم٬ موندم دانشگاه قرار بود گلناز بهم زنگ بزنه با hands free بهش برسونم.. اما زنگ نزد! مثکه مراقبه یه سره کنارش بوده!
اااااه ه! یه مگسی پشت پرده رو شیشه هس ویز ویزش اعصابمو خورد کرده!
نهایتا ساعت ۴:۳۰ با نازنین اومدم خونه!
مامان هم رفت تولد غزل (دختر عموم) من نمی رم حوصله اقوام ( به خصوص لیان) رو عجالتا ندارم!
| لینک | دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |
hope/warn
تا شقایق هست زندگی باید کرد
حتما همه این جمله ی سهراب سپهری رو زیاد شنیدن.. من هم جزو همین دسته ام! اما امروز تکرارش می کنم که بگم خیلیا فقط شنیدنش و معنیشو اشتباه متوجه شدن..
هر جا یکی می خواد به یکی دیگه امید بده و به طرف میگه باید تلاششو ادامه بده ازش استفاده می کنه!
یعنی یه چیزی تو این مایه ها که تا وقتی شقایق هست نباید نا امید بشی باید به تلاشت ادامه بدی!
عمر شقایق خیلییی کوتاهه! پس با این حساب عمر امید ما هم باید کوتاه باشه؟؟؟ عمر زندگی کردنمون؟؟؟
شقایق نمادی از فرصتای خوب زندگیه.. و یعنی فرصتتاتو از دست نده! فرصتت ممکن زود از بین بره پس تا هنوز وقت داری باید دست به کار بشی و تلاش کنی.. که وقتی شقایق عمرش تموم شد حسرت نخوری!
تو یه ماه اخیر خیلی این اشتباهو دیدم.. و مدت زیادی بود که دلم میخواست یه پست راجع بهش داشته باشم.
من نمیگم نظر من کاملا درسته اما حداقل می دونم از این جمله بوی امید نمیاد! بیشتر شبیه هشداره!
| لینک | چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ - shahrzad |

